حکایت شناسی بر و بچ ریاضی ای !!
همکاران دانشمند ، پس از بررسی های فراوان و شب زنده داری های طولانی و صرف چندین گالن قهوه و نسکافه به این نتیجه رسیدند که بسیاری از حکایت های معروف ایرانی و فرنگی در واقع ریشه کنکوری - امتحانی داشتند .
ولی متاسفانه ( یا هم خوشبختانه ! ) در طول سال های متمادی کاربرد های غیر کنکوری - امتحانی پیدا کردند تا آنجا که ممکن است بسیاری از شما خوانندگان وبلاگ بر و بچ ریاضی پس از مطالعه نسخه اصلی برخی از این حکایت ها که در ادامه نقل می شود حسابی تعجب کنید .
و در کمال نا باوری با خودتان بگویید : مطلب طنزی بیش نیست ! پس این شما و این هم نسخ اصلی برخی حکایت های معروف .
پند کشاورز
مرد کشاورزی که سال ها در راه استحکام خانواده و تربیت فرزندانش تلاش کرده و در بستر بیماری افتاده بود ، با خودش فکر کرد حیف است دم آخری فرزندانش را از پندی که حاصل یک عمر زندگی اش بود محروم کند . پس آنها را دور خودش جمع کرد و گفت : فرزندان جوانم ، اکنون می خواهم به شما پندی بدهم که ...
پسر کوچکتر کشاورز در حالی که داشت با دستگاه پلی استیشن دستی اش بازی می کرد گفت : بی خیال مقدمه شو آقا جون ... الآن همه عالم خبر دارند که شما می خواهید نفری یک چوب به ما بدهید تا آن را بشکنیم و بعد دسته ای چوب بدهید و و وقتی کسی نتوانست آنها را بشکند بگویید اتحاد در زندگی بسیار مهم است ... بازی پلی استیشنش هم پارال آمد آقا جون !!
اما کشاورز گفت : تو از اول هم بچه عجولی بودی و قدیم ها هم که طفلی بیش نبودی ، تا یک لیوان شیر می خوردی می آمدی می گفتی 5 سانت دیگر قد کشیدم و دیگر باید برایم زن بستانی ! ... ولی نصیحت من چیز دیگری است که آن را در در این کاغذ نوشته ام . پیر مرد کاغذی دست فرزندانش داد که به جای پند حاوی تست های چهار جوابی بود . بچه ها گمان کردند که یک پند پیچیده است و پس از حل تست های چهار جوابی مشخص می شود .
آنها سعی کردند به تنهایی تست ها را حل کنند اما هیچ کدام نتوانستند . بعد همگی دور هم جمع شدند تا با کمک هم تست ها را حل کنند ، ولی باز هم نشد ! آنها سراغ کدخدای دهشان رفتند ولی او هم نتوانست تست های پیر مرد را حل کند . پیر مرد کشاورز چند روز بعد از دنیا رفت و فرزندان پیر مرد که نمی خواستند نصیحت پدرشان حل نشده باقی بماند ، شال و کلاه کردند نمودند و به طرف شهر حرکت کردند .
اما در شهر هم کسی نتوانست برای تست ها جوابی پیدا کند . از طرفی چون در شهر مدتی بود که تعداد متقاضیان ورود به دانشگاه بیشتر از صندلی های خالی موجود در کلاس های دانشکده بود ، به فکر رئیس دانشگاه رسید که برای ورود دانشجویان شرطی قرار دهد و چه شرطی بهتر از حل کردن تست های نصیحتی کشاورز مرحوم که همه در حلش مانده بودند ؟! به این ترتیب اگر کسی می خواست وارد دانشگاه شود باید سوال های پیر مرد را حل می کرد که چون چند نفری در راه حل آن ، نمره چشمشان تا حد کوری بالا رفته بود ، این سوال ها در شهر به کور کن ! معروف شدند که با گذشت سال ها این لغت کم کم به کنکور ( کن کور ! ) تغییر پیدا کرد !!
اما بشنوید از پیر مرد کشاورز که چند سال پس از فوتش به خواب پسر کوچکش آمد و گفت : بابا جان شرمنده ... در بستر بیماری چشمم ضعیف بود و ندیدم جای نصیحت به شما نسخه طبیب ده را داده ام که خطش را خودش هم نمی توانست بخواند ! از طرف من از چند میلیون کنکوری عزیز غذر خواهی کن و بگو این قدر برای روح یاعث و بانی ابداع کنکور دعای خیر ارسال نفرمایند !


